نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

خیلی جالبه !

داری واسه خودت قدم میزنی ...

یکدفعه می بینی یه سگ وحشی داره به سرعت به طرفت میاد !

تنها چیزی که به ذهنت میرسه تو اون لحظه فراره !

میدویی ... میدویی ... میدویی !

تا بالاخره متوجه میشی اون سگ دنبالت نیست !

می ایستی !

یکدفه به خودت میای !

من چه جوری با این سرعت دوییدم !؟

من چه جوری این همه راه رو دوییدم !؟

آره !

ترس از سگ کاری کرده بود که تو توان واقعی ات رو ببینی !

تو هیچ وقت به اون سرعت نمی دوییدی !

تو هیچوقت توانایی دوییدن این همه مسیر رو تو خودت نمیدیدی !

دقیقاً همینه !

تو بالاتر از اون چیزی هستی که فکرشو میکنی ...

 

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

١٨ آبان !

امروز میهمانیست ...

یادش به خیر ...دنیای قلم ... همین روز، درش به رویم باز شد ...

در آغاز ... قدم هایی با چشم بسته به روی جاده ی بی تجربگی !

اکنون نیز چشمانم نیمه باز است ... و تاری چشمانم ... 

نمی بینم ... هنوز خیلی چیزها برای دیدن مانده است ...

در راهم ... راهی که بی پایان است !

در جاده ای از جنس مرداب آگاهی می دوم ... و با هر قدم در لذتش فرو می روم !

کاش غرق شوم ! ... غرق در لذتی که پایان ندارد !

  

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

شب ... تو خوابگاه ...

با دوستات کلی بگو و بخند میکنی ...

کلی خاطره ... اس ام اس ... جوک ... درد و دل ...

صبح که پا میشی ... چشات رو باز میکنی ...

تاریک ... تار ... شفاف !

با چشم هات، شفاف به دور و برت نگاه میکنی .

بیمارستان ؟!؟!؟ واسه چی !؟

- آره ... لوله ی بخاری ... تو گاز گرفته شده بودی و بیهوش !

خیلی خوش شانسی ! خیلی ... خدا بهت رحم کرد ... و گرنه ...

...

- یعنی من الان باید مرده بودم !!!

از در بیمارستان که میای بیرون میبینی دنیا بدون تو هیچ فرقی نکرده !

راننده تاکسیا هنوز غر میزنن ... هنوز دعوا ... همه چی سر جاش !

تو الان با بقیه خیلی فرق داری !

این تویی که معنی واقعی فرصت دوباره رو میفهمی !

این تویی که الان میدونی تا همیشگی شدن فاصله ای نداری !

پس بجنب که وقت نیست !

 

Image and video hosting by TinyPic

پ.ن : این داستان یه دستش تو دست حقیقته !

این اتفاق راجع به یکی از دوستاست ...

 واسه شاعر شعر اشراق کودکی  ! ( 2 پست پیش )

خدا رو شکر که به خیر گذشت ...  

نوشته شده در پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

 تو ماشین زمان افکارت می شینی .

و بعد از چند ثانیه ...

تو شیشه ی تصوراتش یه باغ می بینی !

باغ عمرت ...  درخت هایی از جنس سال ... شاخه هایی از ساعت ...

و برگ های ثانیه ... !

از ماشین میای بیرون انقدر تو باغت راه میری تا به یه تابلو میرسی ...

" انتهای باغ شما "

همونجا می شینی و به حصار باغت تکیه میدی ...

به برگ های زردی که مثل یه فرش کنارت پهن شده نگاه میکنی ...

و برای دقایقی طعم تلخ حسرت رو میچشی !

سرت رو میاری بالا و درختانت رو نگاه می کنی ...

از بعضی از درختانت دلت نمیخواد چشم برداری ... و بر عکس ...

بعضی از درختانت اینقدر بد شکل و قیافه ان ...

که از بی تبری دلت میخواد با دندونات تنه شون رو بجویی !

ولی نه ... خوب که بهشون نگاه میکنی، می بینی اونا رو تو زرد کردی !

اونا ام مثل تو ... میخوان با شاخه های پوکشون خفه ات کنن !

آره خیلی دیر شده ...

اونقدر ریشه اشون تو زمین رقصیده که دیگه نمیتونن هوا رو لمس کنن ... مردن !

برمیگردی و پشت حصار رو نگاه میکنی !

یه رهگذر : ... بابا کجا رو داری نگاه میکنی ؟؟؟ باغ یکی دیگه که دیدن نداره !

زحمت کشیده، باغشم سبزه !

تو باغ خودت هنوز کلی خاک دست نخورده داری !

برو ریشه ی بلند ترین گیاه رو توش بکار ...

تنومند سبز رنگی که هر باغبونی رو دقایقی خیره نگه داره ... و به وجد بیاره !

که ریشه اش جاودانه تو یادها رشد کنه ... که هیچ وقت خشک نشه !

یکدفعه از تصوراتت میای بیرون !

نه باغی ... نه رهگذری و نه ... ماشین زمانی !

به خودت که میای می بینی نگاهت رو گلدونه ...

خاک پررنگ ... نور همیشه حامی و گرم آفتاب ... برگ سبزی که گوشه اش زرد شده !

رویای زشت و شیرینت به پایان رسیده !

 

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody