نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

بچه که بودم ...

هر بار با پدرم برای خرید چیزی ، بیرون می رفتیم ...

 چیزی که خونه زندگیمونو خیلی عوض می کرد ...

وقتی پدرم موقع خرید پول میداد ، من دل تو دلم نبود ...

باورم نمی شد ...

که ما ؟! ما هم بالاخره اینو گرفتیم ...

تو راه خونه ...

من با ناباوری اون چیزو تو دستم می گرفتمو به بابام می گفتم : بااااورت میشه ؟! ...

و پدرم به من فقط یه لبخند میزد .... و من فکر میکردم که اونم با من هم فکره !

این قضیه ها بازم اتفاق افتاد و لبخند های مکرر پدر به من !

بعد از همه ی این قضایا به تدریج یه اتفاق بزرگ تو زندگی ما رخ داد ...

بالاخره پدر به بزرگترین هدف و آرزوش رسید و زندگی ما به طور عجیبی متحول شد !

بعد از چند وقت  وقتی ازش پرسیدم که بااورت میشه !؟ ...

بلند بلند میخندید ... منو بغل می کرد و فریاد میزد بله !

وقتی جواب این سوال رو با جواب بقیه سوال ها مقایسه کردم ، ...

دیدم که اون لبخندها تو خنده های الان پدر گمه ...

                                                 و اهداف من در مقابل اهداف پدر ...  

 

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

خیلی چیزا تو ذهنمه ولی نمی دونم چرا نمی تونم بنویسم !

به خدا تقصیر من نیست ...

نمی نویسه !

این قلم دیگه نمی نویسه !

همیشه من ، باهاش کلی حرف داشتم ... اما مثل اینکه این بار اون کلی باهام حرف داره !!!

میگه که خسته شده ! ... دیگه نمیخواد برای من و تو بنویسه !

- چرا ؟؟؟

چون از نوشتن حرفای قشنگ خسته شده !

- مگه میشه ؟!

- آره چرا نشه !

میگه قشنگترین حرفها وقتی روشون فکر نکنی ... وقتی روشون وقت نذاری !

وقتی بهشون اهمیت ندی ، ...

با یه مشت حرف مزخرف هیچ فرقی ندارن !

باشه باشه !

یه ورق سفید ...

قلمم رو عوض می کنم !

به خودم میگم ...

منو پیش این یکی قلم شرمنده نکن ! ...  

 

Image and video hosting by TinyPic

  پ.ن : خیلی از جملاتی که ما از کنار اونا راحت رد میشیم ممکنه یه راه رو برای موفقیت به ما باز کنه !

اما چه فایده !؟ ...

ارزش اون جمله ها برای ما فقط اندازه ی یه اس ام اسه ... یا یه پی.ام !

ای کاش اینو بفهمیم !

............................

پ.ن ٢ : تو پست قبل یکی واسه بابام فاتحه فرستاده بود ... یکی واسه مامانم کلی گریه کرده بود و دعا و

خلاصه اینجور حرفا !

از همدردی همه ممنون ولی باید بگم حال هر دوشون خوبه ...

این پست ها همه دست نوشتست ... و حقیقی نیست !

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

-          من خدای خودم رو دارم ...

-          بهشت کدومه ... جهنم کجاست .... پل صراط ؟؟؟

-          بابا اینا همش چرت و پرته !؟

-          خدای من یه خدایه دیگه ست ...

-          خدای من منو دوست داره ...

-          سرکاری بابا ...

     

تا رسید اون شبی که نباید می رسید ...

پدرم مریض شد ....

از درد فریاد می زد ...

کار من فقط گریه بود .

گریه ... گریه ... گریه ...

پدرم خیلی زود از بین ما رفت .

 

از غم فوت پدر ...اونی که همه چیزمون  بود هم من افسرده شدم هم مادر ...

مادرم از بس غصه خورد گوشه نشین شد ...

درد زانوهاش قدرت بلند شدن رو از اون گرفته بود ... افسرده شده بود ... کم حوصله ...

و من ... فقط گریه کردن ، آرومم می کرد ...

چی شد این بلا سر ما اومد ؟!

حال مادر یکدفعه ای به هم ریخت ...

آمبولانس ... دکتر ... دکتر .. دکتر ...

 

آخرین دکتر حرف اولین دکتر رو می زد ...

مادرت دیگه چیزی به ...... نمونده ... نمونده ...

 

-          یعنی چی آقای دکتر ؟ آقای دکتر ؟؟؟؟

-          از دست ما دیگه هیچ کاری بر نمیاد ... دعا کن پسر جون ... براش دعا کن ...

 

کسی رو ندارم ... چیکار کنم ؟

 

صدای دکتر ...

...... از دست ما ...دعا کن ... دعا کن .... دعا کن پسرجون ...

 

-          آقا بیا این شیرینیو بگیر صلواتی پخش کن ...

-          آقا شما روزی چقدر در میاری ؟؟

-          21 تومن ...

-          بیا اینو بگیر ... 25 تومنه ... هر مسافری که سوار کردی کرایه نگیر ... فقط ....

سر نماز .... :

-          خدایا .... سلامتی مادرم رو تنها  از تو میخوام ...

-          فقط تویی که می تونی بهم کمک کنی ...

-          فقط تو هستی که اگه بخوای ....

-          مادرم رو فقط به تو می سپارم ...

 

Image and video hosting by TinyPic

 

 پ.ن : اعتقادات واقعی یک فرد رو باید تو سختیاش دید !

         

پ.ن ۲ : پست یکم طولانی شد ... ولی اگه نخوندی لطفاً کامنت نذار ... ممنون میشم .  

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

یادش به خیر ...

وقتی که بچه بودم  ...

زمانی که از جلوی مغازه ی اسباب بازی فروشی رد می شدیم ...

اینقدر گریه میکردم  ... و اینقدر بالا و پایین می پریدم ...

تا بالاخره به دستش می آوردم .

هیچوقت از بچه هایی که مؤدبانه از کنار اون مغازه رد می شدن خوشم نمیومد ...

شب موقع خواب ....

- مامان به خاطر اسباب بازی ، هم معذرت و  هم ممنون !!!

و خوشحال از اینکه چیزی نبود که بخوامش و به دستش نیارم .

....

اما امروز ...

شدم همون بچه مظلومه ....

از کنار چیزایی که خیلی دوسشون دارم  مؤدبانه میگذرم ...

دیگه براشون بالا و پایین نمی پرم !

اون زمان چیزایی که دوستشون داشتم رو میخواستم !

فکر می کنم مؤدبانه از کنار اینا گذشتن یعنی رضایت مادر دیروز و خدای امروز !

اما حقیقت بر عکس اینو فریاد میزنه !!!

نه !

بپر ... عین یه بچه ...

خودت رو به در و دیوار بزن ...

 مطمئن باش ... یه روزی یه جایی ( بسته به تلاشت ! )

 بالاخره بدستش میاری .

 Image and video hosting by TinyPic

پ.ن : - ای کاش بدست آوردن اون چیزا تو بچگی به سختی امروز بود !

          - اون چیزا رو پدر یا مادرت میداد !

اینجوری فکر نکن !

پ.ن 2 : این عکس خودمه !

نوشته شده در جمعه ۸ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

سری اول باختم...

سری دوم پیروز شدم چون اعتقاد داشتم هر شکست مقدمه ی پیروزی است .

سری سوم بردم... چون باورم شده بود که یک همیشه پیروز میدانم .

سری چهارم باختم ... چون مغرور شده بودم.

سری پنجم باختم ... چون امیدی نداشتم .

سری ششم بردم چون فکر کردم می تونم دوباره شروع کنم.

و بعد شروع کردم با این باور که :

                             از کوزه همان برون تراود که در اوست ...

Image and video hosting by TinyPic

پ.ن: به اهتزاز در آمدن پرچممون رو بر فراز دیگر پرچم ها صمیمانه تبریک می گم ... 

نوشته شده در جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody