نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

اینجا سرزمینی سرد است و همه مان آرزوی گرما را داریم .

گرمایی که آرامش دارد ، زیبایی دارد ، پیشرفت و خوشبختی دارد .... زندگی دارد !

بعضی ها از سزمین گرما به ما سر می زنند و از آنجا به ما می گویند .

شاید می خواهند وجود یخ زده ی ما را کمی با گرمیشان ، گرم کنند .

 اما بدنمان به قدری سرد است که گرمیشان هیچ تاثیری در ما ندارد ...

و ما باز هم در آرزوی گرم شدن ...

من میدانم باید بدوم تا گرم شوم !

می دانم که برای گرما باید عرق ریخت ...

باز هم نمی دوم و آرزوی گرما را دارم ...

نه من و نه کسانی که گرما را چشیده اند هیچکدام برای این سرزمین یخی عرقی نریخته ایم !

 Life Struggle Inspiration by CCCvrcak.

 پ.ن : سلام مسافر !

رسیدن به خیر ... دو سال زندگی تو  "بزرگ سرزمین گرما" خوش گذشت ؟؟؟ 

ممنون از اینکه سطح یخی چشمانمان را برای لحظاتی ذوب کردی تا داغ نگاه کنیم ...

بدن یخیمان را داغ نگاه کنیم  و مثل همیشه حسرت کسانی که در گرما زندگی می کنند ...

 میدونی ؟

آنقدر کوته فکریم که نمی دانیم باید حسرت کسانی که گرما رو خلق کرده اند بخوریم ... ؟!

پس تو رو خدا از گرما و سرزمینش چیزی به ما نگو ...

 فقط انتخاب کن ...

تعریف از سرزمین گرما و تحقیر سرزمین سرما

یا 

خلق گرما در سرمای سرزمین سرما  ... ؟؟ کدام ؟

نوشته شده در جمعه ٢٥ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

تو جاده بودیم .

هرکی مشغول یه کاری بود .

بعد از ظهر بود و من داشتم از پنجره بیرون رو نگاه می کردم ...

صحنه ی خیلی عجیبی بود ... کوهها داشتن به من التماس می کردن !

از میلیون ها سال یک جا واستادن خسته شده بودن ... می خواستن حرکت کنن ...

هر کدوم ماشین ما رو تا یه جاهایی همراهی میکرد ...

بزرگ ترا بیشتر با ما میومدن ولی مثل کوچیکا بالاخره یه جا با ما ٬ با گریه خداحافظی می کردن !

خیلی دلم بهشون سوخت ...

ولی با یکم فکر به این رسیدم که ای کاش منم کوه بودم ....  !!!

من راه میرم ... گاهی تند ... گاهی کند ...

چه فایده !

معلوم نیست کجا دارم میرم !

 

پ.ن : من بعد از این هر جمعه آپ میکنم .

نوشته شده در شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

 رادرفورد دانشمند مشهور انگلیسی ، شب هنکام وارد آزمایشگاه خود شد و یکی از

دانشجویانش را دیدکه هنوز پشت دستگاه نشسته است و کار می کند.

رادرفورد از او پرسید : این وقت شب چه کار می کنی؟

دانشجو پاسخ داد : کار می کنم.

رادرفورد گفت : پس روز چه کار می کنی؟

دانشجو پاسخ داد : البته کار می کنم .

رادرفورد گفت : صبح زود هم کار می کنی؟

دانشجو به امید تحسین استاد سری به تایید تکان داد و گفت : بلی استاد، صبح هم کار میکنم.

چهره رادرفورد در هم رفت و گفتگوی خود را با این پرسش پایان داد :

گوش کن ، پس تو کی فکر می کنی؟

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody