نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

سر کوچه منتظر بودم ...

 به جایی خیره بودم که ناگاه صدایی کنجکاوم کرد ...

تق تق ... تق تق تق ...

برگشتم به سمت صدا ...

مردی نابینا بود که به سمتم می آمد ... نمی دانم چرا هر وقت به این نوع انسانها نگاه میکنم بغض گلویم

را می گیرد ... نمیدانم ...

 عصایش را به زمین میزد و دستانش را به دیوار میکشید تا شاید سر کوچه را پیدا کند ...

صدای عصایش مرا آزار میداد ...

انگار عصایش را روی سرم میکوبید ...

 قدردان باش ... شاکر باش ... چشم داری ... خجالت بکش ...

با کسی حرف نمی زدم ... به هیچ چیز فکر نمی کردم ... تنها نگاهش میکردم ...

دقیقه ای گذشت و به طرفش دویدم  ... و دست گرمش را گرفتم .

- بیا بریم ... چشمانم مال تو .... تا هرجا که میخواهی همراهیت میکنم .

فقط عصایت را به زمین نکوب !!!

 

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

اولین متن را نوشتم . راضی بودم ... چون فکر می کردم خیلی زیبا نوشتم ...

دوستانم به من سر زدند و نوشته ام را خواندند . با اظهار رضایتشون تشویقم کردند ...

- آفرین ! خیلی زیبا بود ... باز هم بنویس .... موفق باشی ...

این بار با شوق بیشتری شروع به نوشتن دومین متنم کردم ....

-  با اینکه به اولی نمیرسه ولی بازم قشنگه ...

 دوباره دوستانم آمدند ...

- مرحبا ! واقعاً زیبا نوشتی ... از اولی هم قشنگ تر بود .... پایدار باشی ...

جا خوردم ! لابد قشنگتر از نوشته ی قبلی بود ... نمیدونم ...

برای بار سوم شروع به نوشتن کردم ...  

- هیچ شوقی ندارم ... انگار زوری می نویسم !

یه چیزی به ذهنم اومد  ولی نمی دونستم که چه جوری روی کاغذ بیارمش ... عین یه شیطونک تو ذهنم

بالا و پایین می پرید ...

هر جوری که شد نوشتمش !

دوستانم دوباره آمدند ...

- واااااااای ! تو چقدر قشنگ می نویسی ! افکارت قابل ستایشه ... موفق باشی و در جریان !

پس چرا اینا اینجورین ؟

چرا یه نفر ساز مخالف نمیزنه ؟

یه روز یکی از دوستان صمیمیم اومد کنارم ... نوشته هام رو بهش نشون دادم ...

خوند ... جلوی خودم خوند .

- اولیش قشنگه ... اما دومیش ... بد نیست ... سومیش ... نه سومیش  ...

تک تک ایراد هام رو بهم گفت ... و رفت .

- چقدر اشتباه فکر میکردم ... چقدر اشتباه مینوشتم ...

                             نه نوشته هایم نوشته بودند و نه دوستانم دوست !

 

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

 آنکه شب سرش را بر بالشتی از گران ترین پارچه می گذارد ...

خود را با خوش بو ترین ادکلن  آراسته میکند ...

پایش را بر پدال گاز بهترین ماشین می فشرد ...

دستش در بزرگ ترین خانه را می گشاید ...

چشمش گران ترین ها را انتخاب می کند ...

پایش راحت ترین کفش ها را لمس می کند ...

 

چه چیزی از من بیشتر دارد ؟

 

   Image and video hosting by TinyPic

پ.ن : " چه چیزی از من بیشتر دارد ؟ " یه سوال خیلی تکراری ... اما کاملاً واقعی !

دور و برت رو نگاه کن ! متوجه میشی ...

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

از آن زمان که به خودم آمدم دیدم که هیچ چیز برای ماندگاری ندارم !

کلی به این در و آن در زدم !

کار کردم !

مال و ثروت جمع کردم ... خانه ... ماشین ...

به من بیشتر احترام گذاشتند ...

دوستان و حامیانم روز به روز بیشتر شدند !

ولی من هنوز هیچ تفاوتی در خودم احساس نمیکنم !

این من همون من قبلیست....

 آره میدونم ... من فقط ظاهرم رو تغییر داده بودم .

 

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٧ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

کنار ما بودند ...

خندیند ... خوردند ...  رقصیدند ... خواندند ... پیر شدند ... بیمار شدند ...  عادی شدند ...

و کنار ما مردند ...

و وقتی از عادیت در آمدند که دیگر در کنارمان نبودند !

 

     ناصر عبداللهی با رفتنش آلبوم هاش ده تا ده تا فروش رفت ...

                                  قیصر امین پور تا از دنیا رفت  کتاب هاش زیاد و معروف شد  ...

 

 اطرافت رو نگاه کن ... هنوز هم آدم هایی  هستند که نیاز به محبت تو دارند ...

   و در نهایت ...

          دسته گلی را که میخواهی هنگام مرگم کنار تابوتم بگذاری همین الان به من هدیه بده !

                                                                                                                                  ( شکسپیر )

 

Image and video hosting by TinyPic

؟!...!؟

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

            به من گفتند نابغه ای !

              رد کردم و جدی نگرفتم ...

                بعد از چند وقت ... فقط خواستم متفاوت باشم .

                یاد گرفتم ... سعی کردم ... خلق کردم .

                  معروف شدم ... من  فقط راه خودم را رفتم و پا تو جاده ی دیگری نگذاشتم ...

              چندی نکشید که جاده ام به یه اتوبان شلوغ تبدیل شد ...

         اتوبانی که همه سعی داشتند به آن پا گذارند ... و آمدند  ...

      من فقط یه جاده ی انحرافی ساخته بودم و الان یه اتوبان اختصاصی دارم !

من نابغه بودم ... راست میگفتند ... !

 

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

دفتر زندگی ام پر از غلط غلوطه ! دست خودم نیست ... هنوز هم غلط می نویسم . ده ها معلم املا

کنارم زندگی می کنند ... به من غلط هایم را بازگو می کنند ... بی فایده است ... حتی  آنها هم املاء

صحیح زندگی را نمی دانند ...؟!

ولی من نمیخواهم مثل آنها باشم !

پاک کن را بر میدارم و روی غلط هایم هزار بار میکشم ...

باز هم بی فایده است ... غلط هایم با روان نویس نوشته شده اند ... ؟!

اشکال ( ج شکل ) کلمات در صفحات زندگی ام توانایی پوشش کلماتم را ندارند !

بیچاره ها انگشت شمارند ...

آره !!! چرا زود تر به فکرم نرسید ؟!

یه نقطه سر خط کم داشتم !

اینبار نمی گذارم صفحاتم به راحتی سیاه شوند !

اینبار سعی خواهم کرد !

اشکال صحیح خودشان می آیند !

 

Image and video hosting by TinyPic

 

 پ.ن : عنوان بلاگم بالاخره عوض شد ... اگه که اشکالی نداره ... عنوانه منو تو لینک دونیاتون عوض کنید ... فرقی نمیکنه ؟! " یکم این طرف تر " یا " Some beside" ممنون .

 

نوشته شده در شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody