نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

فرزند : چرا ما باید بمیریم ؟

مادر : خب هرچیزی بالاخره یه پایانی داره ... حتی زندگی

ف‌: یعنی تو ام یه روز ... ؟

م :(  لبخند ) 

ف : ولی من نمیخوام نو هیچوقت بمیری

م : دستات .... پاهات ... صورتت ... تک تک استخون هات و حتی پرورش افکار و اعمالت هم از وجود و افکار منه !

ف : (‌ سکوت )

مادر : دیدی بعضی از مارها پوسنشون کهنه میشه و کم کم از بدنشون جدا و تجزیه میشه ؟ اون مار

نمرده بلکه پوستش تازه تر شده ... ؟!

من پوسته ی وجود توام و تو اون پوسته ی نو ...

تو روز به روز براق و شفاف میشی و من چروکیده و فرسوده تر ...

یه روزی از تو جدا و تجزیه میشم .... اما این به اون معنا نیست که من مردم ...

دخترم ، تو همون منی و من همون تو ... !

پس نه من و نه مادربزگت ، نه تو و فرزندانت هیچوقت نخواهیم مرد  .

فرزند : ( لبخند )

 

Image and video hosting by TinyPic 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

تفاوت موسیقی های امروزی و دیروزی چیه ؟

خیلی فرق میبینی نه ؟

من فکر میکنم ملاک قشنگی آهنگ برای ما امروزی ها تنها ریتم آهنگه !

موسیقی ما هیچ معنا و مفهومی نداره ... از صدای واقعی خواننده هم خبری نیست ...

هرکی که دلش بخواد با کمترین هزینه میتونه آهنگ بخونه ؟! پس کو تحصیلات موسیفی ؟ 

 

ما که این همه وقت رو واسه موسیقی میگذرونیم ...

                                                                                ... حداقل درست بگذرونیم ...

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٧ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

روزگاری خانه و زندگیمان خوب بود . اما غرور جوانی ام آن ها را پایمال میکرد ... چقدر به خاطر کمبود هایمان پدر و مادرم را تحقیر کردم ... آنها میگفتند شاکر باش ... ما زندگی خوبی داریم ... تو توانایی تحصیل داری ... توانایی خوراک و از همه مهمتر سلامتی داری ...

اما چشمان من فقط مادیات میدید ...  خانه .. ماشین ... 

دوستانم روز به روز رشد کردند و بالا تر رفتند ... یکی پزشک ... یکی مهندس ... آنها فقط قانع بودند .چیز زیادی نداشتند .... کسانی بودند که در یک اتاق کوچک ١٢ متری زندگی میکردند ... حقوق کم ... شاید به نان شب هم محتاج بودند ... الان که خوب نگاه میکنم ، در واقع آنها هیچ کمبودی نداشتند ، ثروتشان ار من هم بیشتر بود ... مهمترین ثروت آنها نداشتن غرور کاذب من بود !

من در خانه ای ١۵٠ متری بزرگ شدم ، اما الان در خانه ای ١٢ متری زندگی میکنم ... و دوستانم که در خانه ی ١٢ متری بزرگ شده اند الان در خانه ای بزرگ به همراه ماشین و هزار هزار آرزوی جوانانه ی دیگر ...

 

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

تصور کن ...

خودت رو جای یه بچه ١٠ساله ی فلج بذار ...

                 جلوی زمین بازی پارک ...

                    ببین چقدر دوست داره بدو ء ...

خودت رو جای یه بچه کور بذار ...  

   چقدر دوست داره دنیای اطراف رو ببینه ...چقدر دوست داره تو مسابقه ی نقاشی شرکت کنه ...

 خودت رو جای یه بچه ی ناشنوا بذار ! ( اصلاً طاقت ١ ساعت ناشنوایی رو داری ؟؟؟ )

   بچه چیه ؟ خودتو جای یه جوون ١٨ ساله بذار که سرطان داره ... میدونه که سال دیگه ای در کار نیست !

    خودت رو جای ...................... بذار ....

چرا از خدا شاکی هستی ... ؟  چون تو یه خانواده ی پولدار متولد نشدی ؟ چون خوش قیافه نیستی ؟ چون متعلق به یه کشور جهان سوم هستی ؟ چون بدشانسی ؟ و ... هزاران هزار بهانه ی پوچ دیگه .

اینو یادت نره .... حتی این بچه ها هم حق شکایت از خدا به خاطر ناتوانی هاشون رو ندارند !

پ.ن : بیخودی به بهانه های مختلف داریم عمرمون ... وقتمون رو نابود و موفقیت رو از خودمون دریغ میکنیم ... حیف نیست ؟

 

 Image and video hosting by TinyPic

 

نوشته شده در جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody