نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

 به پرواز هایی فکر می کنم که لغو شد و چمدان هایی که سنگین بودند ... و همه ی دور های شبیه راه ... به سوال هایی که پرسیده نشد ...

و جواب های دستاویز

و آتش هایی که خاموش شد

در چهارشنبه ی آخر هر سال

که این بهار بی بهره تر از آن بهار

هست یا نیست

فصل با هم چیدن گردوها

سال ها پیش لغو شد ...

 

دوره می کنم

افسانه ی دور دنیا در هشت دقیقه

در دقیقه ها خلاصه می شوم

که با عینکی به گردی کره ی زمین

بیشتر ، ترین ها را ببینیم

ببینم که دوربین های مخفی از مخفی ترین کارها خبر ندارند

و همه لبخند می زنند

به زنی

که کارنامه ی قبولی اش در نهضت را

به آنها نشان می دهد

 

بی هوا

سر به هوا می شوم

و به قرارداد ریل ها به قطار ها فکر می کنم

که ایستگاه ها به دگرگونی نیاز دارند ...

همان قدر که من به هوا خوری ...

و ...

 

خوب است که همیشه در غیره به حساب می آییم

و هر سال

در خاکی که از باغ های گردو آوردیم

بنفشه می کاریم

و بعد لغو هر پرواز ...

Image and video hosting by TinyPic

 این روزها ...

سعی می کنم

دل زدگی را اندازه بگیرم ...

شاید از پایان همه چیز خوشم بیاید

شاید نه ...

همین که اتفاقی نیفتاده  یک اتفاق خیلی خیلی بزرگ است ...

و راهی که روبه روست

و باید طی بشه ...

باید !

کمی کم تر از همیشه هستم ...

اگر نمی خوانمتان به دلیل هایی که می آورند ، می آورم ،  اکتفا می کنم ...  

 

...................................................................

 خیلی خلاصه .... عیدتون مبارک !

پ.ن : ببخشید اگه دیر شد...  مسافرت بودم ... دلم براتون خیلی تنگ شده بود ! :)

پ.ن ٢ : این پست بالا رو من ننوشتم ... یکی از دوستای بلاگیه که چند روز پیش یه

ملاقات کوچولو با هم داشتیم ! ... شیرین کاظمیان از وبلاگ سلطنت سکوت !

نوشته شده در شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

فضای اندک این زندان ...

پاهایم خواب رفته اند ... استخوان هایم درد می کنند ... مغزم میخواهد بترکد !

نمی توانم تکان بخورم !

مدت هاست که تعقل سلب شده است ... با تمام اینها ... 

احساس دلتنگی ندارم ... چون تنها نیستم ...

این زندان را آنها برای ما درست کرده اند ... !

آنهایی که خونشان رنگین تر است ...

آنهایی که رنج ندیده اند و درد را توصیف می کنند !

...

می توانم فرار کنم ... اما ...

این زندان زادگاه من است ... بخشی از وجودم به میله هایش زنجیر شده !

...

میله های این زندان تنها به دست من نمی لرزند ...

هم اتاقی ها خوابند ...

من بلندگو میخواهم... !

 

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

سهم تو از گفتار من تنها دروغ هاییست که خودم هم نمی توانم درکشان کنم ... !

سهم تو از شنواییم تنها شنیدن ابراز علاقه های احمقانه ات ... نه جز این ... !

سهم تو از چشمانم تنها نگاههای بیهوده به زمین در جواب پیشنهاداتت ... باور کن !

سهم تو از لامسه هم تنها لمس زندگی به سبک تنفس را به دنبال دارد ...

سهم تو از من تنها لبخند است ...

لبخند هایی که تحملشان برای خودم هم سخت است ...

لبخند هایی که نقش ماسکی از فریاد هایم را باری می کند ...

سهم تو از من تنها خندیدن به خودت است ...

خندیدن به گریه هایت را دوست دارم ! :) 

سهم تو از سهام من هیچ است ... هیچ !

 

Image and video hosting by TinyPic  

***  پدر بزرگ دوست خوبم محسن چند روزه که از دنیا رفتند !

از طرف خودم و دیگر دوستان بهش تسلیت میگیم و براش آرزوی صبر داریم ...

- وبلاگ محسن   >>>   www.deadstreet.blogfa.com

- به خاطر کم لطفی ای که از طرف من بهت شد ازت عذر خواهی می کنم !

امیدوارم منو ببخشی !  

نوشته شده در شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody