نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

و اما، حرف هایی دارم پیش از اینکه بیش از حد دیر شود ...

بی مقدمه ...

از تو می خواهم با زمان بیشتر از همه دوست شوی ...

او بزرگ ترین رقیب توست ... سعی کن همیشه از او جلوتر باشی ...

نگذار تنها عقلت بر تو مسلط شود ... احساساتت را پایمال نکن ....

به تو پیشنهاد میکنم همیشه در حرکت باشی ...

زیرا که سکون جز دقایقی آرامش، چیز دیگری به تو هدیه نمی کند ...

یادت باشد تو خود مخلوقی و معشوق ... او در توست نه در مقابل دیدگانت !

فراموش نکن که دنیا دو روز است !

نگذار این دو روز را به تو زهر کنند ... همیشه بخند ...

هیچ چیز در این دنیا بیهوده نیست ... انگیزه را خودت ایجاد کن ...

اگر روزی کارگردان شدی ... به تو پیشنهاد می کنم از فاحشه ها برای ایفای نقش دعوت

کنی ... زیرا آنها تنها بازیگرانی هستند که ار جان برایت مایه می گذارند ... !

روحت هم همانند جسمت تشنه به خیلی چیزهاست ... او را از مهر و شادمانی اشباع

کن .... نگذار صورت زیبایت متحمل روحی زخمگین شود ...

ممکن است تو را برترین عاشق زمین بنامند،  مغرور نشو ... چون تو در دنیای شیفتگی

مقام آورده ای ...

وطن پرست باش ... و هیچ گاه ترکش نکن ... نگذار تو را ار خاکت دور کنند ...

این دنیای لعنتی پر از گونه های جذاب اشیاست ... به خودت مسلط باش ... آنها

ساخته ی دستان توست .... به دنبال حقیقت باش ...

هیچ گاه به کم قانع نباش ... بهترین ها لیاقت توست ...

دشمن زیاد پیدا خواهی کرد .... هیچ گاه عصبانی نشو ...

هنر تو در تسلط بر اعصابت است ...

.................. ...... .... ... ... .. .. .. .

این دنیا آنقدر عجیب و تمام نشدنی است که در باورت نمی گنجد ...

با خیالم روزی را می بینم که تو هم مثل من دقایق پایانی عمرت را با نور چشمانت

میگذرانی ... با آن روز فاصله ای نداری .... زود دیر می شود .... نگذار آن دقایق را با

ندامت ترک کنی ... 

 

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

میشه برام توضیح بدی چرا اینقدر سکون رو دوست داری ؟؟؟

برای هزارمین بار !

"خودم هم نمی دانم چرا اینجا زمزمه هایم را فریاد می کشم ... !"

برای که ؟ برای چه ؟

حنجره ی خودکارم گرفته است ...

از بس که به جای من فریاد کشیده ....

بس نیست ؟

.....

و تو ای بهترین دوست من .... خودکار من !‌ :)

برای خالی کردن دل کوچکم ار غم و اندوه ، جوهرت ... رتدگی ات را به اتمام رساندی !

حرفها .... کلمه ها .... جمله هایم ... همه تکه تکه شده اند ...

انگار وقت رفتن است ...

کاش جوهر من هم با تو تمام میشد ...

تمام می شد و بعد از تو ...

اما یه سوال ؟!

من فریاد زن بودمو تو ساکت بودی ... فقط نوشتی ...

می گریستم .... و تو باورم داشتی .... نوشتی ...

شاکی بودمو شکایت میکردم ... حتی از تو .... و تو باز هم با شکیباییت .... نوشتی ...

رازت را بگو تا بعد از تو ، بدون او صبور باشم ....

رازت را بگو تا آخرین قطره ی جوهرم نبودش را تحمل کنم ... !

رازت را بگو تا تمام نشدی ... رازت را بگو !

 

Image and video hosting by TinyPic

راز ؟

خودکار بی جان است

خیال می کنی نمی دانم ؟

تحمل زندگی بدون تو  بیجانی می خواهد ...

 

Image and video hosting by TinyPic

پ.ن : تبریک :)

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

از متر کردن این فاصله ها خسته شدم !

آخه تا کی !؟

بپر رو ریل زمان !

نفت و پارچه گیر نیاوردی خودتو خودتو آتیش بزن !

نذار اینقدر راحت از کنارت رد شه !

سعی کن رقیب باشی تا یه بیننده !

قیچیتو بردار ...

 ببر !

اونقدر ببر که تیغ های قیچی جز خودشون چیز دیگه ای رو لمس نکنن !

اونقدر ببر تا صدای کندی قیچیت در بیاد !

بزار صداش مثل یه کنه به فاصله ها بچسبه !

اونقدر ببر تا دیگه کسی جرات نکنه از فاصله ها بگه !

روی هرچی اراده رو کم کن !

نذار بیشتر از این  آسفالت کنن !

صبر کن ...

داره صداش میاد !

میشنوی ؟!

   

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره میترسم

دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم ولی از آینه میترسم

سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم

من میترسم پس هستم !

این چنین می گذرد روز و روزگار من ...

من روز را دوست دارم ، از روزگار می ترسم !

 

پ.ن : داشتم به حسین پناهی فکر می کردم ...

به اینکه یه آدم تا چقدر میتونه عمیق باشه !!!

 ------

ن.م : بیتبار : از زندگی دوباره میترسم چون از منی که قراره دوباره زندگی کنه میترسم! از اینکه کمتر از اینی که هست بشه!
از کشیش ها میترسم چون به منی که جلوی کشیش قرار میگیره اعتماد ندارم!
از پاسبان ها میترسم چون به رفتار منی که جلوی پاسباناس اعتماد ندارم!
از جنس مقابلم میترسم چون مطمئن نیستم این من بتونه عشق و درست بفهمه!
از ایینه میترسم چون از کودکی که توش میبینم میترسم شایدم ازش خجالت میکشم!
از زبان این من میترسم چون از چیزایی غیر از سلام که میتونه بگه میترسم!
من از من میترسم....
منی که گاهی دوستش ندارم!
منی که گاهی من نیست!
منی که متناقض میشود!
من متناقضم پس هستم !!!

------ 

علی اکبر : زندگی سخت ساده است . خطر کن ... وارد بازی شو ... خطر کن
با دستان خالی آمده ایم و با دستان خالی خواهیم رفت ..... زندگی ساده است ....ساده خطر کن  !
 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

کاش بتوانم کمی مثل آنها باشم !

در سرما و گرما ...

درون مذاب ، بیرون برف زمستان !

داغ ترین درون ... دریغ از کمی ارتعاش !

با ابعادی همیشگی ...

با ظاهری یکسان ...

کسی به درونم شک نمی کرد !

 

Image and video hosting by TinyPic

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody