نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

وقتی خدا تو رو سمت یه پرتگاه هدایت می کنه ۲ هدف داره :

یا می خواد از پشت بگیرتت یا پرواز یادت بده .....

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک ! چرا باید به دور تو بگردم ؟

ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی برو با دل بیا تا من بگردم ! 

پیشاپیش عید سعید قربان را به همه تبریک میگم .

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

محبت را از درخت آموز که سایه از سر هیزم شکن هم بر نمیدارد .

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

برای کشف اقیانوس های جدید ٬

باید شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشید ٬

 این جهان ٬ جهان تغییر است نه تقدیر ...

                                                            

Image and video hosting by TinyPic

                                 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٦ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

آرزوهاتو یه جا یاداشت کن و یکی یکی از خدا بخواه ؛ خدا یادش نمیره ولی تو یادت میره که چیزی که امروز داری دیروز آرزوشو کردی !

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٦ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ،چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم .

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در جمعه ۱٦ آذر ۱۳۸٦ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

 هيتلر به ناپلئون:

                      ما براي شرف مي جنگيم ولي شما براي پول.

                                                         ناپلئون:

                                                                      هرکسي براي چيزي که ندارد ميجنگد .

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

 اگر در زندگی به ناگاه یکی از سیمهای سازت پاره شد آهنگ زندگی را   

                                          آنچنان ادامه بده که هیچ کس نداند بر تو چه گذشت .

                     

 

؟؟...!!!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٦ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

برای انسان های بزرگ بن بستی وجود ندارد چون بر این باورندکه                                            

                                               یا راهی خواهند یافت یا راهی خواهند ساخت !

؟...!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٦ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

My mom only had one eye.  I hated her... she was such an embarrassment.
مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود
She cooked for students & teachers to support the family.
اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت
There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.
يك روز اومده بود  دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
I was so embarrassed.How could she do this to me?
 خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟
I ignored her, threw her a hateful look and ran out.
 به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا  از اونجا دور شدم
The next day at school one of my classmates said,"EEEE, your mom only has one eye!“
روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط يك چشم داره
I wanted to bury myself.I also wanted my mom to just disappear.
فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم .  كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..
كاش مادرم  يه جوري گم و گور ميشد...
So I confronted her that day and said," If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو شاد و خوشحال كني چرا نمي ميري ؟
My mom did not respond...
اون هيچ جوابي نداد....
I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.
 حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم .
I was oblivious to her feelings.
احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت
I wanted out of that house, and have nothing to do with her.
دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم
So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.
 سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم
Then, I got married.
I bought a house of my own.I had kids of my own.
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...
I was happy with my life, my kids and the comforts
 از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم
Then one day, my mother came to visit me.
تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من
She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.
اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو
When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.
وقتي ايستاده بود دم در  بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو
 دعوت كرده كه بياد اينجا  ، اونم  بي خبر
I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!"GET OUT OF HERE! NOW!!!“
 سرش داد زدم  “: چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!”
 گم شو از اينجا! همين حالا
And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.
اون به آرامي جواب داد : “ اوه  خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي
اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر  ناپديد شد .
One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار
دانش آموزان مدرسه
So I lied to my wife that I was going on a business trip.
 ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .
After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .
My neighbors said that she died.
همسايه ها گفتن كه اون مرده
I did not shed a single tear.
ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم
They handed me a letter that she had wanted me to have.
اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
"My dearest son,I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.
 اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور  اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
I was so glad when I heard you were coming for the reunion.
 خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا
But I may not be able to even get out of bed to see you.
 ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم
I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.
وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم
You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.
آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از
دست دادي
As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.
به عنوان يك مادر نمي تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم
So I gave you mine.
بنابراين چشم خودم رو دادم به تو
I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.
براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم  به جاي من  دنياي جديد رو بطور كامل ببينه
With my love to you,
با همه عشق و علاقه من به تو
Your mother.
مادرت                           

 

                       

                                                           ؟؟...؟؟

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٦ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

وقتی ۴ ساله بودم : بابا هر کاری میتونه انجام بده.

وقتی ۵ ساله بودم : بابام خیلی چیزها میدونه.

وقتی ۶ ساله بودم : بابام از بابای تو باهوش تره.

وقتی ۸ ساله بودم : بابام هر چیزی رو دقیقاْ نمیدونه.

وقتی ۱۰ ساله بودم : در گذشته زمانی که بابام بزرگ میشد همه چیز متفاوت بود.

وقتی ۱۲ ساله بودم : خب ٬ طبیعی پدر در آن مورد چیزی نمیدونه ٬ اون برای به

                               خاطر آوردن کودکی اش خیلی پیر است.

وقتی ۱۴ ساله بودم : به پدرم خیلی توجه نکن ٬ اون خیلی قدیمی فکر میکنه.

وقتی ۲۰ ساله بودم : اوه خدای من ! اون از جریان روز خیلی پرت است.

وقتی ۲۵ ساله بودم : پدر کمی در مورد آن اطلاع دارد. باید اینطور باشد ٬

                                چون اون تجربه ی زیادی دارد.

وقتی ۳۵ ساله بودم : بدون مشورت با پدر کوچکترین کاری نمی کنم.

وقتی ۴۰ ساله بودم : متعجبم که پدر چگونه آن جریان را حل کرد.

                                او خیلی عاقل و دانا بود و دنیایی تجربه داشت.

وقتی ۵۰ ساله بودم : اگر پدر اینجا بود همه چیز را در اختیار او قرار میدادم و در این باره با او        مشورت میکردم . خیلی بد شد که نفهمیدم اون چقدر فهمیده بود و میتوانستم خیلی چیزها از اون یاد بگیرم ...

      

؟؟...!!!

                                                                 

نوشته شده در جمعه ٩ آذر ۱۳۸٦ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است .

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار  در  بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است .
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !!!
چه اتفاقي افتاده؟
مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حرکت .چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است . متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد . تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد .!!!
مرد شديدا منقلب شد .
ده سال مراقبت ؟! اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حدي مي توانيم عاشق شويم اگر سعي کنيم .

؟؟..!!!

نوشته شده در دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

حيوانات به سادگي به ما نشان مي دهند که چطور مي توان محدوديتهاي ذهني تحميل شده را پذيرفت . کک, فيل و دلفين مثالهاي خوبي هستند .

ککها حيوانات کوچک جالبي هستند آنها گاز مي گيرند و خيلي خوب مي پرند آنها به نسبت قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند.اگر يک کک را در ظرفي قرار دهيم از آن بيرون مي پرد . پس از مدتي روي ظرف را سرپوش مي گذاريم تا ببينيم چه اتفاقي رخ مي دهد . کک مي پرد و سرش به در ظرف مي خورد و با کمي سر درد پايين مي آيد . دوباره مي پرد و همان اتفاق مي افتد . اين کار مدتي تکرار مي شود . سر انجام در ظرف را بر مي داريم کک دوباره مي پرد ولي فقط تا همان ارتفاع سرپوش برداشته شده درست است که محدوديت فيزيکي رفع شده است ولي کک فکر مي کند اين محدوديت همچنان ادامه دارد .

فيلها را مي توان با محدوديت ذهني کنترل کرد . پاي فيلهاي سيرک را در مواقعي که نمايش نمي دهند مي بندند . بچه فيلها را با طنابهاي بلند و فيلهاي بزرگ را با طنابهاي کوتاه به نظر مي آيد که بايد بر عکس باشد زيرا فيلهاي پرقدرت به سادگي مي توانند ميخ طنابها را از زمين بيرون بکشند ولي اين کار را نمي کنند علت اين است که آنها در بچگي طنابهاي بلند را کشيده اند و سعي کرده اند خود را خلاص کنند . سرانجام روزي تسليم شده دست از اين کار کشيده اند. از آن پس آنها تا انتهاي طناب مي روند و مي ايستند آنها اين محدوديت را پذيرفته اند .

دکتر ادن رايل يک فيلم آموزشي در مورد محدوديتهاي تحميلي تهيه کرده است . نام اين فيلم “     مي توانيد بر خود غلبه کنيد  “ است در اين فيلم يک نوع دلفين در تانک بزرگي از آب قرار مي گيرد نوعي ماهي که غذاي مورد علاقه دلفين است نيز در تانک ريخته مي شود . دلفين به سرعت ماهيها را مي خورد . دلفين که گرسنه مي شود تعدادي ماهي ديگر داخل تانک قرار مي گيرند ولي اين بار در ظروف شيشه اي دلفين به سمت آنها مي آيد ولي هر بار پس از برخورد با محافظ شيشه اي به عقب رانده مي شود پس از مدتي دلفين از حمله دست مي کشد و وجود ماهيها را نديده مي گيرد . محافظ شيشه اي برداشته مي شود و ماهيها در داخل تانک به حرکت در مي آيند آيا مي دانيد چه اتفاقي مي افتد ؟ دلفين از گرسنگي مي ميرد غذاي مورد علاقه او در اطرافش فراوان است ولي محدوديتي که دلفين پذيرفته است او را از گرسنگي مي کشد .

؟؟...!!

   ما دلفين نيستيم فيل و کک هم نيستيم ولي مي توانيم از اين آزمايشات درس بگيريم زيرا ما هم محدوديت هايي را مي پذيريم که واقعي نيستند به ما مي گويند يا ما به خود مي گوييم نمي توان فلان کار را انجام داد و اين براي ما يک واقعيت مي شود محدوديت ذهني به محدوديتي واقعي تبديل مي شود و به همان مستحکمي . چه مقدار از آنچه ما واقعيت مي پنداريم واقعيت نيست بلکه پذيرش ماست.

 

نوشته شده در یکشنبه ٤ آذر ۱۳۸٦ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

    كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند. در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه خبررسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود.استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روز آن تك فن كار كرد.سر انجام مسابقات انجام شدو كودك توانست در ميان اعجاب همگان با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد! سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري، آن كودك يك دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري كشورانتخاب گردد .
وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد راز پيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دستي نداشتي! ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كني .

نتیجه : راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از    "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است ." 

نوشته شده در شنبه ۳ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

  مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگیشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت. دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش سادهاى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو.  اگر نشنيد همين کار را در فاصله٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه  شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد. بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم جوابى نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار میگويم: خوراک مرغ!

 

 نتيجه اخلاقى :
مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر میکنيم در ديگران نباشد و عمدتاً در خود ما باشد !

نوشته شده در شنبه ۳ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

  معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی‌ها2تا، بعضی‌ها 4، بعضی‌ها تا7 سیب‌زمینى بود. معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده. به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند. معلّم از بچه‌ها پرسید: «از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟» بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟»

 

!!...؟؟

نوشته شده در جمعه ٢ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی میفته تو ی یك چاه بدون آب . كشاورز هر چه سعی كرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره . برای اینكه حیوون بیچاره زیاد زجر نكشه، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با خاك پر كنن تا همینکه از خطر افتادن بچه ها در آن جلوگیری کنن و هم اینکه الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نكشه .
مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاكهای روی بدنش رو می تكوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاك زیر پاش بالا می آمد سعی میكرد بره روی خاك ها .
روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و بیرون اومد.

مشكلات زندگی مثل تلی از خاك بر سر ما میریزند و ما دو انتخاب داریم:
اول اینكه اجازه بدیم مشكلات، ما رو زنده به گور كنن
دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود

بیائید راه دوم را برگزینیم !

نوشته شده در پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

مرد بيکاري براي سمت آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبه اش کرد و تميز کردن زمين رو -به عنوان نمونه کار ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهاي مربوطه رو واستون بفرستم تا پر کنين و همينطور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..»
مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»
رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه.»
مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نميدونست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه فرنگي بخره. بعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگيها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايه اش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت ...
پنج سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده فروشان امريکاست. شروع کرد تا براي آينده ي خانواده اش برنامه ریزي کنه، و تصميم گرفت بيمه ي عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت شون به نتيجه رسيد، نماينده بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.»
نماينده بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. ميتونين فکر کنين به کجاها ميرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت:
  آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت !!!

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۸٦ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody