نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست. لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن بشکافي. پرهايش را بزن... خاطره پريدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند .

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٦ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

 گاهي يه خونهء سادهء گِلي ، به همه دنيا مي ارزه ، مگه نه ؟ گاهي وقتا توي قصرم که باشي ، دلت از غُصه مي لرزه ، مگه نه ؟ حاضري دار و ندارتو بدي ، به جاش از خدا دل خوش بگيري حاضري زندگيتو بدي اگه ، بتوني با دل عاشق بميري اين همه دنبال دنيا رفتيمو ، انگاري جاده تمومي نداره گاهي وقتا که به جايي مي رسيم ، لذ تش انگار دَوُومي نداره کاش يه بار هم که شده تو اين سفر، دلمون راه و نشونمون بده مي شه سرنوشت ما اين نباشه ، وسوسه اگه اَمونمون بده ...

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٦ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

 پرسيد که چرا دير کرده است ؟ نکند دل ديگري اورا اسير کرده است ؟ خنديدم و گفتم او فقط اسير من ‏است تنها دقايقي چند تاخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است ‏خنديد به سادگيم آينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم از عشق من چنين سخن مگوي ‏گفت : خوابي سالها دير کرده است در ايينه به خود نگاه ميکنم آه عشق او عجيب مرا پير کرده است راست ‏گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است....

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٦ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

زندگی برای زيستن است نه برای مردن نه برای بودن و راهی است برای رفتن.... زندگی دريايی از آشوبهاست* تلخ و شيرين راهی است برای انتخاب..... زندگی خواستن است *فراموشی است *راهی است برای يادگاری.... زندگی لحظه های مکرر است*لحظه هاي غريب*لحظه های آشنا..... زندگی تجربه است *تجربه های خوب *تجربه های زشت راهی است برای هجرت.... زندگی گذشتن است از بديها *از نامرديها راهی است برای مردن.

 

 

 سه چيز در زندگي هيچگاه باز نمي گردند: زمان، کلمات و موقعيت ها. سه چيز در زندگي هيچگاه نبايد از دست بروند: آرامش، اميد و صداقت. سه چيز در زندگي هيچگاه قطعي نيستند: رؤيا ها ، موفقيت و شانس . سه چيز در زندگي از با ارزش ترين ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

 همه آدمها با هم برابرند ، اما پولدارها محترم ترند . همه آدمها برابرند ، اما بچه ها واجبترند . همه آدمها برابرند ، اما خانمها مقدمترند. همه آدمها برابرند ، اما سياهها بدبخت ترند و سفيدها برترند. در کل همه آدمها برابرند ، اما بعضيها برابرترند .
نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد سارا به سین سفرمان ایمان ندارد بعد از همان تصمیم کبری ابر دیگر سیل می بارد و یا باران ندارد بابا انار و سیب و نان را می نویسد حتی برای خواندنش دندان ندارد انگار بابا همکلاس اولیهاست هی مینویسد این ندارد آن ندارد بنویس آن مرد کی در باران می آید این انتظار خیسمان پایان ندارد ایمان،برادر گوش کن نقطه سر خط بنویس بابا مثل هر شب نیار ...

نوشته شده در جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

هر موقع خواستی تو آسمون واسه ی خودت یه ستاره انتخاب کنی همیشه اون کم نوررو انتخاب کن. چون همه به پر نوره نگاه می کنن. اونم به همه نگاه می کنه. 

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

زندگی برای زيستن است نه برای مردن نه برای بودن و راهی است برای رفتن.... زندگی دريايی از آشوبهاست* تلخ و شيرين راهی است برای انتخاب..... زندگی خواستن است *فراموشی است *راهی است برای يادگاری.... زندگی لحظه های مکرر است*لحظه هاي غريب*لحظه های آشنا..... زندگی تجربه است *تجربه های خوب *تجربه های زشت راهی است برای هجرت.... زندگی گذشتن است از بديها *از نامرديها راهی است برای مردن.

نوشته شده در جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

خياروهلو و سيب جلوي شماست. بين اين 3 ميوه کدام را انتخاب مي کنيد؟ (تمرکز کنيد و جواب را در ذهن خود نگه داريد. حال ويژگيهاي شخصيّت خود را مطابق جوابتان در بايين صفحه بيابيد.) . . . جواب: اگر هلو را انتخاب کرديد مشخص مي شود شما فردي هستيد که هلو دوست دارد! اگر سيب را انتخاب کرديد مشخص مي شود شما فردي هستيد که سيب دوست دارد! اگر خيار را انتخاب کرديد مشخص مي شود شما فردي هستيد که خيار دوست دارد  !!!

نوشته شده در جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

هيچ کس اشکي براي ما نريخت ... هر که با ما بود از ما مي گريخت ... چند روزي ست حالم ديدنيست... حال من از اين و آن پرسيدنيست... گاه بر روي زمين زل مي زنم... گاه بر حافظ تفاءل مي زنم... حافظ ديوانه فالم را گرفت... يک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زياران چشم ياري داشتيم... خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم .

نوشته شده در جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

روزي مردي , عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند . او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نيش زد. مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد , اما عقرب بار ديگر او را نيش زد . رهگذري او را ديد و پرسيد:"براي چه عقربي را که نيش مي زند , نجات مي دهي" . مرد پاسخ داد:"اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم."

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

دو چيز را فراموش نكن: ياد خدا و ياد مرگ.دو چيز را فراموش كن : بدي ديگران در حق تو و خوبي تودر حق ديگران چهار چيز را نگه دار : گرسنگيت را سر سفره ديگران، زبانت را در جمع ، دلت را سردر نماز .چشمت در خانه ي دوست ...

 

نوشته شده در جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody