نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست .

هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت ، آنرا در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي کرد .

ماهيگير با تجربه از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتي از او پرسيد :

- چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني ؟

مرد جواب داد :

- آخر تابه من کوچک است !

 

گاهي ما نيز همانند همان مرد ، شانس هاي بزرگ ، شغل هاي بزرگ ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي کنيم . چون ايمانمان کم است .

ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود مي خنديم ، اما نمي دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم .

 

                                                       

                                                                                 

Image and video hosting by TinyPic

     ؟؟...!!

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٦ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

افلاطون :

اگه با دلت کسی یا چیزی رو دوست داشتی زیاد جدی نگیرش ! 

چون کار دل دوست داشتنه! درست مثل کار چشم که دیدنه ...

ولی اگه کسی رو با عقلت دوست داشتی بدون داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش

عشق واقعیه !!! 

                                                                                                                    

Image and video hosting by TinyPic

 ؟؟...!!

 

نوشته شده در جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

این داستان نسبت به قبلی ها طولانی تره ولی واقعاْ قشنگه ! حتماْ بخونید ٬ تابعد ...

   در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه, استاد به زحمت جعبه سنگینی را داخل کلاس درس آورد. وقتی که کلاس رسمیت پیدا کرد, استاد یک لیوان بزرگ شیشه ای از جعبه بیرون آورد و روی میز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت.  آنگاه از دانشجویان که با تعجب به او نگاه می کردند,پرسید:" آیا لیوان پر شده است؟ " همه گفتند:" بله پر شده."

استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و آنها را روی قلوه سنگهای داخل لیوان ریخت. بعد لیوان را کمی تکان داد تا ریگ ها به درون فضاهای خالی بین قلوه سنگ ها بلغزند. سپس از دانشجویان پرسید: " آیا لیوان پر شده است؟ " همگی پاسخ دادند:" بله پر شده! "

استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت شن را برداشت و داخل لیوان ریخت. ذرات شن به راحتی فضاهای کوچک بین قلوه سنگ ها و ریگ ها را پر کردند. استاد یک بار دیگر از دانشجویان پرسید: " آیا لیوان پر شده است؟ " دانشجویان همصدا جواب دادند:" بله پر شده! "

استاد از داخل جعبه یک بطری آب را برداشت و آن را درون لیوان خالی کرد.آب تمام فضاهای کوچک بین ذرات شن را هم پر کرد.این بار قبل از اینکه استاد سؤالی بکند, دانشجویان با خنده فریاد زدند:" بله پر شده! "

بعد از آنکه خنده ها تمام شد, استاد گفت:" این لیوان مانند شیشه ی عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم همان چیزهای مهم زندگی شما مثل سلامتی, خانواده,فرزندان و دوستانتان هستند.چیزهایی که اگر هرچیز دیگری را از دست دادید و فقط این ها برایتان باقی ماندند, هنوز هم زندگی شما پر است."

استاد نگاهی به دانشجویان انداخت و ادامه داد:" ریگ ها هم چیزهای دیگری هستند که در زندگی مهمند, مثل شغل, ثروت, خانه...و ذرات شن هم چیزهای کوچک و بی اهمیت زندگی هستند. اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل لیوان بریزید, جایی برای سنگ ها و ریگ ها باقی نمی ماند.این وضعیت در مورد زندگی شما هم صدق می کند.

در زندگی حواستان را به چیزهایی معطوف کنید که واقعا اهمیت دارند. همسرتان را برای شام به رستوران ببرید, با فرزندانتان بازی کنید و به دوستان خود سر بزنید.برای نظافت خانه یا تعمیر خرابی های کوچک همیشه وقت هست.ابتدا به قلوه سنگ های زندگیتان برسید, بقیه چیزها حکم ذرات شن را دارند."

 

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

چند قورباغه از جنگل عبور میکردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودالی افتادند ! بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست و شما بزودی خواهید مرد ... . دو تا قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر دایماْ به آنها میگفتند که دست از تلاش بردارید ٬ چون نمی توانید از گودال خارج شوید و به زودی خواهید مرد . بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت ! او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد . اما قورباغه ی دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش میکرد. بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد ! وقتی از گودال بیرون آمد بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند مگر تو حرف های ما را نشنیدی؟ معلوم شد که قورباغه ناشنواست ٬ در واقع او در تمام مدت فکر میکرده که دیگران او را تشویق می کنند ...

 

 Image and video hosting by TinyPic

؟...!!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

از هر زبانی که استفاده کنید ٬ هرگز نمیتوانید

                                بیشتر از آنچه که هستید بگویید !!!

                                                                                               امرسون  

 

           

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در شنبه ۸ دی ۱۳۸٦ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

زندگی را دور بزن و آنگاه که بر ترک بلند ترین قله ها رسیدی ٬

                         لبخند خود را نثار تمام سنگ ریزه هایی کن که پایت را خراشیده اند ...

      

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ دی ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody