نقطه سر خط

چشمانت را ورق بزن، این بار سطر هایت را با نقطه ها شروع کن...آغاز را تا پایان راهی نیست

چند وقتی میشد که رابطمون مثل قبل خوب نبود تا دیروز که سخت مشغول کار بودم اون وسط مسط ها هی صفحه ی گوشیم روشن خاموش میشد.. حرفاش میومد رو صفحم.. میدیدم داره گله می کنه اما ترجیح میدادم نفهمه که حرفاشو خوندم، تا آروم شه تا بشه باهاش حرف زد. اصولا اون آدمیه که وقتی حالش خوب نیست اصلا نمیشه باهاش حرف زد.. تا اینکه شب حرفاشو خوندمو دیدم آخراش نوشته دیگه چیزی بین ما نیست، و بعدش شب خوش! امروز خودش بهم زنگ زد، بدون سلام و علیک شروع کرد به داد و بیداد.. گوشیم تو دستم بود و به حرفاش گوش نمیدادم، فقط صداش میومد.. تا اینکه یهو هیچی نگفت و من گوشیمو گرفتم کنار گوشم، بهش گفتم چی انقدر تو رو عصبی کرده؟ با صدای بغض آلود گفت: چرا دیشب بعد اینکه گفتم دیگه چیزی بین ما نیست چیزی نگفتی؟ گفتم چون ناراحت شدم! گفت ناراحتیت مهمتر از این بود که نذاری من برم؟ اگه واقعا میخواستم بیخیالت بشم چی؟ مشغول کارات که میشی ناراحتیت هم باهاش فراموش میشه، اما من چی؟ بهش گفتم دیشب سکوت کردم، چون میدونستم آدما اینطوری نمیرن.. آدما وقتی واقعا بخوان برن حرف از خداحافظی همیشگی نمیزنن چون براشون سنگ بزرگیه و علامت نزدن. آدما وقتی واقعا میخوان برن، چشماشون خیسه اما دستاشون مشتِ گره کرده نیست، دلشون شکستست نه عصبی. پُرن از حرف اما چیزی نمیگن. آدما وقتی میخوان برن، میرن.. فرداش زنگ نمیزنن بازخواست کنن عزیزم . #امیرعلی_قِ
نوشته شده در دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٤ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

هنگامی که دور میشوی
تمام نگاهم به توست
تا زمانی که نیست شوی
چشم برنمیدارم از
کله ی نقطه ای ات 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٤ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

تو 
با کدام فکر
اینجا گنجانده نمی شوی..؟ 
از کدام سرزمین راه داده اند تو را
که اینگونه 
دلتنگ دیار خود ای؟

 

نوشته شده در پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳٩٤ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ توسط علی نظرات () |

Design By : Night Melody